![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
سلام
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:46 توسط مصطفي |
|
|
چه مستيست ندانم که رو به ما آورد که بود ساقی و اين باده از کجا آورد تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن که باد صبح نسيم گره گشا آورد رسيدن گل و نسرين به خير و خوبی باد بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد صبا به خوش خبری هدهد سليمان است که مژده طرب از گلشن سبا آورد علاج ضعف دل ما کرشمه ساقيست برآر سر که طبيب آمد و دوا آورد مريد پير مغانم ز من مرنج ای شيخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم که حمله بر من درويش يک قبا آورد فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند که التجا به در دولت شما آورد این نتیجه تفعل زدن من به حافظ است.ان شاالله که درست گفته باشه. روزگار عجیبی را دارم سپری می کنم.تقریبا 10روز پیش خواب مرگ یکی از اعضای خانوادم را دیدم که مسببش من بودم.با وحشت فراوان بیدار شدم و کلا گیج بودم.یه صدقه ای دادم و گفتم که احتمالا اضغاث احلام بوده.دوباره شب بعدش یکی دیگه از اعضا فوت کرد و باز هم من بودم مسبب اصلی.تقریبا دیوانه داشتم میشدم.تمام تصاویر واقعی بود و هیچ چیزی که دال بر خواب بودن باشه رو نداشت.از اون شب دیگه تقریبا نمی تونم بیشتر از 2 ساعت بخوابم .ترس از خواب .هم بده هم خوب.بدیش اینه که هی بیداری و خوبیش اینکه خیلی وقت داری.زندگی داشت می گذشت شد روز شنبه.رفتیم فارماکو و مقداری با موش ها ور رفتیم و محمد رو ترسوندیم!!!برگشتم که کیفم را بردارم دیدم در کمد را راحت با میله شکستن و کیف من و پوریا را برداشتن.هر چقدر بیشتر به این قضیه فکر می کردم بیشتر به عمق فاجعه پی می بردم.اول از همه 2 تا فلش بچه ها رفت + پلیر یکی از بچه ها و پلیر خودم که 2 روز بود خریده بودم(قبلیم سوخت).بعد یادم امد که کتابامم توش بوده پاتو+نکات برتر+EKG +از ولگردی تا دیکتاتوری+گرگ مغول+اگر شبی از شب ها مسافری.دفتر پاپکوم که توش کلی چیز نوشته بودم و بچه ها بهش می گفتن شطحیات اونم بود.جامدادی قشنگم،نمونه سوالات با جواب که حتی عباسی هم نداره،جزوه های 84، 2 تا جزوه که بچه ها پیاده کرده بودن و قرار بود تایپ بشه و .... که همه رفتن.جالب اینه که دقیقا روبروی کمد ما دوربین هست.رفتم پیش مسئولش گفتم اینجوریه برگشت گفت که "دوربین های ما قابلیت save ندارن و فقطbrowse می کنیم.البته این دوربین ها بیشتر برای دوران امتاحاناته".ما که نفهمیدیم انجمن و دستشویی خواهران چه ربطی به امتحان دارن که دوربین گذاشتن(شایدم چیزی هست و من نمی دونم).خلاصه کیف ما رفت و الان هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر وسایلم یادم میاد. تو این دوره ای که نمی خوابیدم(الان هم ادامه داره)کلی چیزا یادم افتاد.یکی از صحنه های زیبایی که یادم افتاد صحنه ای بود که تو چاروا ها اتفاق می افتاد(چاروا به جایی بیرون از روستا میگن که چوپون و خانوادش با گوسفند ها اونجا زندگی می کنن).تو چاروا ها کلی سگ هست.و به هر چیزی که نزدیک اونجا بشه حمله می کنن.ما هم با موتور می رفتیم اونجا و کاری می کردیم که سگا ما را دنبال کنن.بعد سرعت سگ ها را محاسبه می کردیم.تندترین سگی که ما ثبت کردیم با سرعت 65 تا می رفت.در لحظه ای که دهان محترم سگ به 15-20 سانتی ما می رسید نی را که در دستمان بود نثارش می کردیم(البته 2-3 بار هم گیرشون افتادیم اما بالاخره فرار می کردیم). یه صحنه دیگه هم صحنه اب دادن به گوسفند ها بود.عصر که گوسفند ها را می اوردن چند تا اخور را پر اب می کردن و بعد یه دفعه گوسفند ها را ول می ردنو اونا بدو بدو می رفتن سمت اخر ها و چوپون ها هم در چند قدمی می ایستادن تا حیوونات دیگه نزدیک نشن.صحنه گوسفند ها که همدیگر را هل می دادن و بزغاله هایی که اون پشت بع بع می کردن و کسی به صداشون توجه نمی کرد.خیلی باحال بود.یاد اون مرغی که پسر خالم گردنش را داشت می برید که از دستش در رفت و حیوان با سر بریده داشت می دوید.یادش بخیر.... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 0:54 توسط مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت
کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند، تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو، خندان و ســـــــاده دل! |
| پیوندها |
|
امید ردپا ايه ها ي دوست داشتني محمد مجتبی پرتغالي دود ناگفته های گفتنی خلوت نشین هرميون |
|
RSS
|