![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
سلام
از اینجا http://www.4shared.com/file/113184313/c8c67fc1/Pharm4.html http://www.4shared.com/file/113184968/1dc2b558/Pharm3.html http://www.4shared.com/file/113463458/4c1d62a3/death_of_neda_in_tehran.html یا اینجا http://mostafakokabee.persiangig.ir |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:54 توسط مصطفي |
|
|
طعمه ماهی را می گیرد نه ماهی طعمه را. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:1 توسط مصطفي |
|
|
ازدواج تایلی
سه چهار سال است که اسمان سخاوت خودش را داره نشون میده و به همین دلیل هم کار و بار قره بک گرفته.و میتونه که کمی مال جمع کنه.قره بک موقعیت را مغتنم میشماره و اولین پسرش یعنی تایلی را زن میده.قدیما بر خلاف الان زن گرفتن یکم سخت بوده.چون مهریه زن را همون اولش میدادن.و این مهریه پول نبود بلکه شامل احشام می شد.مهریه عروس تایلی(اوغول بیکه) که اونم یموت هست،8تا شتر،2تا گاو و 20تا گوسفند بوده است.(ترکمن ها 7تا قوم هستند که 2 تا از اون ها تقریبا منقرض شده اند.و در اصل 5تا قوم هستند.به همین دلیل اگه پرچه ترکمنستان را ببینید 5تا ستاره داره و 5تا هم گل قالی روی اون هست.در ایران سه تا از این قومیت ها هست.یموت،گوکلان و تکه.این ها هیچکدام از هم نه زن میگیرند و نه زن میدهند.(این مال اون وقته دهه 30)).علاوه بر یموت بوده اوغول بیکه ایخ هم هست(ایخ به کسی می گویند که ژن غیر ترکمن ندارد. و غل(ghol)به کسی می گویند که ناخالصی دارد.).و این خود دلیل خوبی است بر عزیز بودن او. توضیحات:در قدیم که جنگ های قبیله ای بین ترکمن ها و بقیه ایلات غیر ترکمن سر می گرفته معمولا طرفین از هم اسیر هم می گرفتند که در بین ان ها زنان نیز بوده اند.این زنان تا زمانی که مرد ترکمن بتواند مهریه زن را جور بکند به عنوان زنان این افراد انتخاب می شدندیا به عنوان کمک دست زن اول به همسری گرفته می شدند.کسانی که از این زنان بن دنیا می امدند به عنوان غل شناخته می شدند و اینان را از نژاد پست می دانستند و ازدواج با انان کراهت داشت.افراد غل معمولا ویژگی های تیپیک ترکمن را ندارند این ویژگی ها شامل:چشمان بادامی،بدن سفید و بی مو وکوسه بودن(ریش و سیبیل کم پشت). تقریبا بعد از این سال ها کار قره بک این بود که مالی جمع بکند و پسران خود را داماد کند.وقتی نعمان 5ساله بود بیکه پسر دیگری به اسم نورگلدی را به دنیا اورد. نعمان اکنون به سن 8سالگی رسیده است و در چیدن پنبه تبحر خاصی دارد. یک روز که نعمان داشته پنبه می چیده یکی از ماموران دولت که مسئول سرکشی به مرز بوده نعمان را می بینه و از اون سوالاتی می پرسه.بعدش می پرسه که پسر چه کسی هستی نعمان هم میگه.این مامور چون مارال را می شناخته میاد پیش مارال و به اون میگه که پسرت را بفرست درس بخونه چونکه خیلی باهوش هست.و بهش میگه که تنها کسی که قره بک را می تونه راضی بکنه خودت هستی چون تو تابحال از اون چیزی نخواستی.و مارال هم بعد فکر کردن بالاخره می ره پیش قره بک.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:36 توسط مصطفي |
|
|
عاشیق
ماجان برادر كوچيكش را خيلي دوست داشت اما زياد نتونست با اون باشه چون 4ماه بعد از به دنيا امدن نعمان با بردي عروسي كرد. بردي از جوانان پاك اينچه برون است.او نيز چون ماجان يتيم است.و تو دنيا فقط يك برادر ناتني به اسم حاجيم دارد.شغل بردي علافي(علوفه فروشي)است. نعمان در بچگي با انا بازي مي كرد.و چون اسمش نعمان هم بود مارال او را بسيار دوست داشت.روزگار مي گذشت و نعمان بزرگتر ميشد.در اين زماني بود كه الماني ها داشتند جاده شمال گنبد را مي ساختند.قره بك كه ديد راه از كجا مي گذرد كمي محل چادر هاي خود را تغيير داد و در مسير جاده قرار داد.و اينگونه روستاي خيرخوجه عليا محل نهايي خود را پيدا كرد.بغير از فرزندان دولي فرزندان نظر هم در اين روستا سكني گذيدند.اين اتفاقات در حوالي سال هاي 1330 اتفاق مي افتد.سربازي رفتن الان يك كار واجب مي باشد. خود قره بك جز اولين كساني بوده كه به سربازي رفته.و چون اسب سواري خوب بلد بود جز گروه ارسباران(گروه ويژه نظاميان رضاخان)بود.قره بك چون از سختي هاي سربازي اگاه بود موقع گرفتن شناسنامه فاميل يلمه را براي خود برگزيد ولي براي فرزند دوم خود بولوم فاميلي كسلخه رلا برگزيد و اينگونه فرزند دوم او هم از رفتن به سربازي باز ماند(تايلي چون در مكتب درس مي خواند به سربازي نرفت). عشق نعمان در 4سالگي علاوه بر اسب سواري كه خيلي خوب ان را بلد بود بازي كردن عاشيق(ashigh) بود.عاشيق استخوان پاي گوسفند است(فكر كنم معادل پتلا تو انسان ميشه)و بچه هاي تركمن با ان انواع مختلف بازي ها را انجام مي دهند.و بيشتر مواقع هم عاشيق هاش را مي باخت.و با گريه مي رفت پيش مادرش و مي گفت كه بچه ها عاشيق هاي من را با نامردي بردند . مارال هم ميرفت و عاشيق هاي نعمان را پس مي گرفت. وقتي نعمان دوباره مي رفت كه با بچه ها بازي بكنه بهش مي گفتنند كه تو گووه انه را مي اري و ما باهات بازي نمي كنيم.نعمان دوباره مي رفت پيش مارال و مي گفت كه بازيش نمي دن. ومارال دوباره ... . نعمان بچه باهوشي بود و هرچي را كه بهش مي گفتن سريع ياد مي گرفت.ويژگي ديگر نعمان سرعت بالاي اون بود مثل داداشش اي دوغدي.و به همين دليل اين دو نفر لقب يوريگ(دونده)را داشتند.در مورد اي دوغدي همين بس كه با دوچرخه مي رفته صحرا و با دست خالي روباه شكار ميكرده(اول با دوچرخو دنبال ميكرده بعد پياده مي شده و ميگرفته.).هم چنين قره بك سگ هاي فراواني داشته كه بينشون جوگي از همه قوي تر بوده و بين بچه هاش جوگي بيشتر با نعمان دوست بوده.جوگي استاد شكار خوك بوده.شب هايي كه نوبت نعمان بوده كه بره سر زمين هندوانه تا از اونا مراقبت كنه نعمان هميشه جوگي را با خودش مي برده. روستاي خيرخوجه كنار رودخانه اترك است و رودخانه اترك هم مرز ايران و شوروي است.به خاطز پوشش گياهي اين منطقه اينجا پر از خوك،گراز،شغال،خرگوش و اهو بوده.عاشيق اهو هم هميشه محبوب ترين عاشيق بچه ها است جون هم كوچيك و هم خيلي خوشگله.به خاطر همين نزديكي به مرز نيروهاي محمدرضا هميشه به اين دهات سر مي زنند. نعمان داره بزرگ ميشه و داره تمامكارهايي را كه بايد يك نفر در صحرا بلد باشه ياد مي گيره.اسب سواري،تيراندازي،چوپاني،ذبح كردن و دستورات اوليه ديني را هم از تايلي ياد ميگيره. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:1 توسط مصطفي |
|
|
اد لاش
یه چند وقتی هست که یه ایده به ذهنم زده که یه داستان کوچیک بنویسم.همینجوری تو ذهنم امده نمیدونم چه طوری امد تو ذهنم اما روی اول داستان فکر کردم اما نمیدونم بعدا چی میشه اما به هر صورت می خوام که بنویسم. قره بك و پسراش داشتن چادر ها را جمع ميكردن كه يه دفعه صداي گريه نوزاد سكوت سنگين حاكم بر صحرا راشكست.قره بك سمت قره اوي(ghare ooy)(چادر تركمن ها كه به راحتي جمع مي شود و سريعا هم بنا ميشود و در مقابل بلاياي طبيعي بسيار مقاوم است.)مارال و در همين لحظه ماجان از قره اوي امد بيرون و با خوشحالي به پدر گفت كه صاحب برادر شده است.و اين گونه بود كه نعمان به دنيا امد.اسم او از اول انتخاب شده بود نعمان.فرزند قبلي مارال بعد از به دنيا امدن مرده بود و اون در منطقه نعمان به دنيا امده بود و اسم اون نعمان بود.و چه سنتي خوبي كه براي اينكه نام مردگان حفظ شود نام انها را براي اولين فرزندي كه به دنيا ميايد ميگذارنند. قره بك برادري داشت به اسم اتا كه در جواني فوت كرد و مارال هم زن او بود .پس از مرگ اتا مارال را زن قره بك كردند تا زندگي براي مارال سخت نگذرد و به راستي كه قره بك اين كار را به خوبي انجام داد. مارال از اتا دو فرزند داشت:ماجان،به راستي زيبا روي،چابك،صبور و مهربان.و نعمان كه در يك سالگي فوت كرد.و اينگونه تمام ارث اتا به ماجان رسيد.مارال بعد از ازدواج با قره بك ابتدا دوقلو زاييد و اسم پسر را به احترام شوهر قبلي اتا (ata)و اسم دختر را اق بابك گذاشت.سپس يك دختر به اسم انا به دنيا امد و بعد از انا هم نعمان پا به دنيا گذاشت. خود قره بك زني داشت به اسم بيكه كه از اون 4تا پسر به نام هاي:اتلي،بولوم،عاشور و كاكا داشت و سه تا دختر به نام هاي:بي بي،لئله و سولماز.و شغل وي چوپاني بود.500 تا گوسفند تحويل ميگرفت و به از 5 سال 2000 تا ميكرد و به صاحبش بر ميگردوند.كسي در صحرا نبود كه دوست داشته باشه گوسفند هاش رو قره بك چوپاني بكنه.خود قره بك چوپان بود و بچه هاش چولليق بودند(به شاگرد چوپان مي گويند.)به جز اتلي كه اون را براي اخوندي فرستاده بود مكتب تا اخوند بشه و افتخار قره بك بشه.كلا اتلي از نظر بدني ضعيف بود اما قدرت رهبري بالايي داشت(همون EQ). تركمن ها دو تا مادر دارند يكي مادر خودشان و ديگري گووه انه(gove ene)به معني مادر نافي.همون ماما.و بسيار به اين گووه انه احترام مي گذارند و حرف او را بايد مثل حرف مادر گوش كرد.مارال هم گووه انه بيشتر افراد ده بود.و احترام بسيار زيادي بين اهالي ده داشت.او زني بود كه ماجان حقيقتا به او رفته بود.مارال از اهالي روستاي اغري بوز بوده. البته قره بك اولش يه زني از طايفه سخاوي گرفته بود كه زود مرده بود.به همين دليل قره بك هميشه به پسراش مي گفت كه از طايفهسخاوي زن نگيرنند. اسم پدر قره بك دولي بود و بين مردم با نام كاكا شناخته ميشد به همين دليل اسم پسر چهارمش كاكا هست. دولي 5تا پسر داشت كه سه تاش چوپان بودند.قره بك،اتا و گلدي.اين سه تا در روستاي خيرخوجه بودند.تايلي و پورمن هم كشاورز بودن و به كار كشاورزي در روستاي قورپولجه مشغول بودن.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 13:43 توسط مصطفي |
|
|
سلام
قراره که روز شنبه بعد از امتحان یه قدردانی کوچیک از دکتر دوستی در اتاق ایشان به عمل بیاید.از همه دوستان دعوت میشود در این مراسم شرکت کنند. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:40 توسط مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت
کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند، تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو، خندان و ســـــــاده دل! |
| پیوندها |
|
امید ردپا ايه ها ي دوست داشتني محمد مجتبی پرتغالي دود ناگفته های گفتنی خلوت نشین هرميون |
|
RSS
|