تبليغاتX
hosneentekhab.blogfa.com
درد و دل
      دعا کنید عموم را که سومین گلش هم پرید.دعا کنید صفرجان را که پیش برادراش بره و اونجا خوش باشه و دعا کنید من را که برم پیش صفرجان و ناصر(پسر خالم).

+ نوشته شده در  ساعت 23:4  توسط مصطفي | 
سلام

 

جزوه پاتو۱ صفحه ۳ خط۱۹ endothelial dysfunction درست میباشد.

 

 

 

جزوه هارا در ای جا دریابید.


http://pooryamd.persiangig.ir/mehr85/jozve


متاسفانه به دلیل اینکه بچه ها سه سالی هست که از ریاضی استفاده نکردن شمردن کمی براشون سخته و به همین دلیل عدد ۱۰ از ذهنشون پاک شده بتابراین ما این جزوات را داریم

cardio:جزوه۱تا۹+۱۱تا۱۸+خنگ اموز+فوق العاده

pharmaco:يك تا ۳

semio:يه دونه

patho:يك تا ۴

و نمونه سوال.

+ نوشته شده در  ساعت 17:37  توسط مصطفي | 

         دو سه شب پیش تو وبلاگ یکی از بچه ها در مورد بازی های بچگی و اینکه دیگه نمیتونن کنار هم باشن خوندم.بعد از خوندنش انقدر دلم گرفت که تا صبح(البته بعد از رفتن از پیش بچه ها)تو تخت خواب بیدار بودم و به اون کسایی که تو این 6 ترم به طور کامل از دست دادم فکر میکردم.اول از همه هم به ناصر پسرخالم که CHDداشت و در21سالگی ما را تنها گذاشت.ابراهیم که تو مرز میرجاوه یه گلوله خورد تو 2تا دندون جلوییش و از اکسیپیتالش خارج شد.ماما(ما به مادربزرگ مادری میگیم)هم که سکته کردو نیز عموم که همیشه بهم میگفت که شلی یکم سفت باش.دو پسر عموم که یکیش یه هفته قبل از عروسیش و یکی دیگه یه سال بعد از عروسیش(یکی با موتور از دره سقوط کرد و رگ فمورالش بریده شده و دیگری هم از ساختمان سقوط کرد حین کار).عمه ام که مثال کاملی از ملان(زن اق اویلر در کتاب اتش بدون دود)بود و سرطان بالاخره از پا درش اورد.شوهر خالم ستار که خیلی باهاش حال میکردم و منو خیلی دوست داشت.همه رفتند.بدتر از همه هم اینکه فقط تو مراسم 2 تاشون بودمم.بقیه را بهم نگفته بودن.و پدر و مادر اینا که انگار که زبونشون رو بریده باشن دیگه هیچی نمیگن.فقط طوری ادم نگاه میکنن که میشه فهمید که دارن میگن چرا بچه من؟هر وقت که میرم خونخ خاله ،خاله طوری منو بغل میکنه که فقط مامانم منو این طوری بغل میکنه و اشک هایی که از گوشه چشماش جاری میشه و برای اینکه من اونارو نبینم منو بیشتر بغل میکنه و با گوشه روسریش اشکاش رو پاک میکنه.و کارش شده نذر دادن برای بچش و رفتن به قبرستان پیش پسرش.ادم از یه طرف خوشحال میشه که میبینتشون و از طرف دیگه ناراحت که ناراحتیشون را تازه میکنه.و مامانم که بعد از فوت ماما دیگه خیلی...

     خیلی دوست دارم که حداقل یه بار دیگه فقط یه بار تو خواب ببینمشون اما نمیسه که نمیشه.نمیدونم گناهم چیه؟

+ نوشته شده در  ساعت 15:51  توسط مصطفي | 
         یکشنبه هفته پیش بعد از مدت ها(2ماه)دوباره رفتم دانشکده تربیت بدنی تا برنامه بگیرم از مربیم.رسیدم دیدم اونجا بعضی از بچه های تیم ملی هم داشتن تمرین میکردن.شاخ بازی در اوردم و به مربیم گفتم که میخوام باهاشون تمرین کنم .گفت اشکال نداره اما مواظب باش اسیب نبینی!!2تا 6kmتو 25 دقیقه با5 دقیقه استراحت بینش.خلاصه کنم شروع کردیم به دویدن(البته من شروع کردم به دویدن اونا شروع کردن به درس خوندن چون رشتشون تربیت بدنی بود((امده بودن خر بزنن.)).)به کیلومتر 4که رسیدیم(دور 8تم)بچه ها برگشتن گفتن اگه میخوای برو استراحت کن.اینو که گفتن یاد یه صحنه افتادم که پارسال دیده بودم و گفتم ادامه میدم.(تا دو روز اسید لاکتیک داشت بدنم را میسوزوند.).اون صحنه این بود:

        یه پسره میومد میدویید که یه دستش از اینایی بود که کوچیک میمونه و یکم هم میلنگید(تیم معلولین).یه روز دیدم که این پسره با یه پسره دیگه تو خط 100متر دارن میدون و شدیدا هم به همدیگه تنه میزنن.گفتم این پسره با ......استغفرالله.بعد از اینکه از خط گذشتن دیده پسره دومی انگار گیج میزنه.کمی گذشت و فهمیدم که پسره گیج نمیزد بلکه کور بود و اون پسره اولی هم داشته تو دو بهش کمک میکرده که تو خط خودش بدوه. 

+ نوشته شده در  ساعت 3:21  توسط مصطفي | 
اصلاحیه:

جزوه ۱ پاتو(زانیار):صفحه ۱۴ خط ۸ passive را به massive تبديل كنيد.

اینم از جزوه:

http://geocities.com/appytese/pharmaco3.pdf

http://tinyurl.com/tums-mehr85

این جزوه را خانم صدقیانی نوشته اند.متاسفانه اسمشان از قلم افتاده.

بعد از پخش جزوه تو خوابگاه قرار شد که یه موتوری هم استخدام کنیم تا عزیزان تهرانی هم بتونن جزواتشون را دم در تحویل بگیرن.
+ نوشته شده در  ساعت 14:27  توسط مصطفي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت

کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود

خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند،

تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو،

خندان و ســـــــاده دل!

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
امید
ردپا
ايه ها ي دوست داشتني
محمد
مجتبی
پرتغالي
دود
ناگفته های گفتنی
خلوت نشین
هرميون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان