![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
yash olen gharramaz كسي كه جوان مي ميرد پير نمي شود |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:28 توسط مصطفي |
|
|
زندگي بيشترش سوختن است درس اموختن است.يك برادر دارم كه واسه من ديوارش از همه كوتاه تر است تو روز هاي گرفتاري وتنگدستي. زندگي،زندگي انتظاري است كه ادم ز برادر دارد.
جمعه يه روز قبل از ميان ترم باكتري ساعت 12 بيدار شدم و تصميم گرفتم كه 4 جزوه باقي مانده(انتي بيوتيك،بهادر،ژنتيك و فلور) رو بخونم.به سمت بوستان 3 رفتم كه تو راه احسان رو ديدم كه گفت نميري فوتبال:نه درس دارم. و شروع به درس خوندن ميكنم.ساعت 1 كه شد نيما و بچه هاي 108 دارن ميرن فوتبال منم ميگي كه بعد از فوتبال درس ميخونم و امين رو هم با خودم ميبرم. يك ساعت فوتبال مشتي بازي كرديم و من تصميم گرفتم كه دروازه وايسم و وايستادم.نميدونم چي شد من با دروازه شوخي كردم يا دروازه با من كه دروازه با شتاب هرچه تمام همراه با من روي پام افتاد. همه به سمت من اومدن و من مات و مبهوت موندم و پام هم تكون نميخوره دروازه رو بلند ميكنند و من پام رو در ميارم. زانوي پام اندازه يه هندونه باد كرده و بچه ها هم فكر ميكنند كه پام شكسته منم از درد دارم به خودم ميپيچم. صادق دلداري ميده و ميگه هيچي نيست.احسان ميره پيش مسئول سالن و بهش ميگه كه به امبولانس زنگ بزنه. بقيه هم ميرن تا لباس بپوشن. 15 دقيقه ميگذره و خبري از امبولانس نيست و من دارم از درد به خودم ميپيچم.مجتبي كه مياد صادق بهش ميگه كه از مسئول سالن بپرسه كه امبولانس چي شد؟ ميگه كه تلفن اشغاله. مجتبي ميره و خودش امبولانس رو مياره!! بعد هم ميگن كه امبولانس بيرانكات نداره و بچه ها من رو بلند مي كنند و ميگزارند داخل امبولانس. صادق و امين هم سوار ميشن.توي خوابگاه امبولانس از يه چاله رد شد و كپسول اكسيژن افتاد روم كه اگر يك اپسيلون دير جنبيده بودم ضربه مغزي ميشدم.اما ميرسيم به نگهباني كه از خوابگاه بيام بيرون به سمت بيمارستان شريعتي كه نگهبان داد ميزنه كه فلاني(راننده) بيا پايين راننده امبولانس الان مياد كار تو نيست برو سر پست خودت حالا كي ميتونه بهش حالي كنه كه من دارمدرد ميكشم دروازه افتاده رو پام.بعد از كلي جروبحث بالاخره اجازه خروج ميگيريم.حدود 40 دقيقه بعد از حادثه ميرسيم به اورژانس شريعتي(اوژن و احسان و مجتبي همين لحظه دفترچه من رو ميارن). ميريم تو اورژانس و ارجاع ميدن به بخش ارتوپدي.از شانس ما دكاتير دارن گچ ميگيرن و يه 20 دقيقه اي هم اونجا معطل ميشيم ميريم تو ميگن چي شده ميگيم دروازه افتاده و بدون هيچ سوال جواب ديگر عكسبرداري مينويسن و ميريم راديولوژي. دفترچه اي كه روش نوشتن دانشگاه علوم پزشكي رو بهشون ميدهن جواب ميشنون كه كارت دانشجويي هم لازمه بهش توضيح ميديم كه مورد اورژانسش است و ما خودمون دانشجو هستيم و رو دفتر چه هم نوشته شدهزنه قبول نميكنه در نتيجه اوژن برميگده خوابگاه و كارت منو مياره(در اينمده من با شرت و لباس ورزشي جلوي اتاق ECG و راديولوژي هستم) يه مريض ديگري با ناراحتي قلبي ميارن و بايد ازش نوار قلب بگيرن ميخوان برن تو اتاق اما در قفله بعد از كلي التماس در رو باز ميكنن(اينجا اورژانسه) و يه نوار 20 دقيقه طول ميكشه. اوژن كارت رو مياره.بالاخره عكس رو با كلي عشوه و ناز كردن ميگيرن . خدارا شكر پام نشكسته ميبريم پيش دكتر!!!!!!! ميگه نشكسته(غيب گفت). يه مسكن مينويسه و ميگه كه ميتونين برين. بچه ها بلندم ميكنن و ميذارن تو ماشين اوژن و الان ساعت نزديك 5 است. شب هم كه بچه ها همشون يه سري ميزنن. اما نتيجه اي كه ادم ميگيره اينه كه: 1-چيزي به اسم تكريم تو ايران وجود نداره 2-تو ايران اورژانس معني نداره 3-تو دانشگاه نبايدورزش كرد 4-اگر ورزش كردين مصدوم نشين يا اگه مصدوم شدين كار رو تموم كنين 5-اگر مصدوم شدين خودتون به يه بيمارستان غير تابع دانشگاه برين |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:48 توسط مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت
کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند، تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو، خندان و ســـــــاده دل! |
| پیوندها |
|
امید ردپا ايه ها ي دوست داشتني محمد مجتبی پرتغالي دود ناگفته های گفتنی خلوت نشین هرميون |
|
RSS
|