![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
سلام
یکی بود یکی نبود.یه مادر پیری میره برای اولین پسرش خواستگاری و جواب مثبت می شنوه. خانواده مشغول اماده شدن برای عروسی هستند. یه هفته مونده به عروسی که پسره تو راه که با موتور میامده یه حیوونی را نزدیک گله میبینه. دنبال حیوونه با موتور میره تا اینکه اشتباها می افته تو دره. چاقویی داشته که این چاقو پاشو میبره و خونریزی میکنه.تامی رسوننش به بیمارستان و به خاطر وخامت اوضاع اعزام به تهران. اما توی راه به خاطر ناشی گری راننده امبولانس پسره تو راه می میره. مادره یه سال در عزای پسرش میشینه. سالش که گذشت خانواده دختر میگن که با دختر ما پسر دومت ازدواج کنه. بعد از کلی بحث قبول میکنند و این دفعه ازدواج سر میگیره و بهد از یه سال بچه دار میشن. پسره دوم کارگر ساختمانه.یه روز زنگ میزنند که پسره از ساختمان افتاده و تو کماست(البته پسره مرده و برای ایجاد امادگی میگن تو کماست).پسره دوم هم میمیره. حالا خواهر های پسرا میگن که عروسشون باید بچه رو بده به ما و بره از این جا .شگون نداره. از طرف دیگه هم خانواده عروس میگن با پسر سوم خانواده باید دخترشون ازدواج بکنه.پدره پسر ها هم یه مرده ساده و مومنه.هیچ وقت به خاطر پسر دومش شکایت نکرد. اما چون صاحب کاره خوب بوده خودش دنبال کارای پسره میافته و دیه پسره را از بیمه میگیره. تا اینجا بد نیست بدیش اینکه مردم زخم زبون میزنن به پدره و میگن با خون پسرت داری حال میکنی.در حالیکه نمیدونن در عرض سه سال دو پسر از دست دادن یعنی چی؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:1 توسط مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت
کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند، تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو، خندان و ســـــــاده دل! |
| پیوندها |
|
امید ردپا ايه ها ي دوست داشتني محمد مجتبی پرتغالي دود ناگفته های گفتنی خلوت نشین هرميون |
|
RSS
|