![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
امتحان رو دادم جزوه رو هم گرفتم خوب حالا چيكار كنم؟تو فكر بودم كه رضا اومد گفت حال كردي منچستر و بيا بريم برف بازي . گفتم باشه و شروع كرديم به برف بازي جلوي city . 5 دقيقه نشده شديم 8 نفرو حسابي ميزديم تو سر و كله هم ديگه(البته با برف) . كه يه دفعه عمو بهنام گفت كه به هم نزنيم با هم بزنيم . ما هم قبول كرديم و هر كس كه از city ميامد بيرون ميزديم.ساسان اوژن علي زانيار و ... همه را زديم.(يه كمي هم خورديم)خلاصه داشتيم كيف ميكرديم كه ديدم بچه ها شروع كردن به گلوله زدن به پشت. يه دفعه ديدم إ همكلاسي ها هستند. خوب اشكال نداره منم شروع كردن به زدن. او نا هم زدن . داشتيم بازي ميكرديم كه اقا صلبر كه ماشاالله اقايي شده براي خودش داد زد ردپا ردپا بچه ها بزنيد ردپا داره فرار ميكنه رد پا را هم زديم.بعد هم مرتضي گفت: ...... را بزنيد.منم نميدونم چي شد يه گلوله برداشتم و پرتاب كردم صاف خورد تو صورتش و خيلي هم محكم بود.به قول يكي از بچه ها گلوله خورد تو دهان و از شيپور استاش بيرون اومد. كه همين همكلاسي سر خورد!!!!!!!!.اما مشكلي نبود چون چند دقيقه بعد بلند شد.خلاصه بازي تموم شد رفتيم خوابگاه عصرم اونجا برف بازي كرديم . شب شد و اقا سربازه اومد اتاق و گفت باز چيكار كردي؟ گفتم هيچي. گفت هيچي؟! همين الان 108 بودم و اخبار را شنيدم . كدوم اخبار؟گفت پس گوش كن: 1-زدي همكلاسيمان را و ايشون غش كردن 2 –زدي تو صورت 4 نفر ديگه 3 –دست و پاي همكلاسي هامون هم كه ديگه كبود شده 4 –زدي پهلوي علي تا الان كليه هاش درد ميكنه 5 –زدي پاي كوشا كوشا داره مي لنگه 6 –زدي گردن نيما گردنش درد ميكنه 7 –بقيه هم كه جان سالم در نبردند اينارو كه شنيدم باور نميكردم.رفتم از حسين پرسيدم گفت اره . و پرسيد مگه چه قدر شهر شما برف مياد؟ همين لحظه اخبار گفت: در استان گلستان بعد از 20 سال برف باريد. منم 19 سالمه. پس جوابشو گرفت. خلاصه در همين جا از كليه همكلاسي ها ردپا محمد كوشا نيما زانيار اوژن و ..... و همه كساني كه احتمالا گلوله هام خورده بهشون معذرت مي خوام. و يه عذر خواهي ويژه از مهدي(با فتحه)كه با واسطش رزمنده شديم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 20:35 توسط مصطفي |
|
چه کار کنم ؟ ؟ ؟ ؟ ؟؟ فهمیدم
حالا عکس از اون ور
واقعا این همه تلاش واسه چیه ؟ ؟ ؟ ؟ واسه دیدن اینه
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:1 توسط مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت
کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند، تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو، خندان و ســـــــاده دل! |
| پیوندها |
|
امید ردپا ايه ها ي دوست داشتني محمد مجتبی پرتغالي دود ناگفته های گفتنی خلوت نشین هرميون |
|
RSS
|