![]() |
![]() |
|
| درد و دل |
|
سلام
(و اذا مس الانسن ضر دعاربه منیبا الیه ثم اذا خوله نعمه منه نسی ما کان یدعوا الیه من قبل و ......) زمر ایه ۸ یه مدتیه که سرم خیلی شلوغه .کلی کار نکرده دارم و علاوه بر اون هیچی درس نخوندم. علاوه بر اینها mp player هم گم شده بود کارام باز هم عقب موند. خیلی اعصابم خورد بود.پنجشنبه ساعت ۲ بیدار شدم . بعد از ناامیدی کامل از پیدا کردن player رفتم تلویزیون نگاه کنم. دیدم سعید با یه کتاب نورو اسنل نشسته و به قول بچه ها داره خر میزنه(ساعت ۴.۳۰).خیلی خسته بودم برگشتم به سعید گفتم که من دیگه از پزشکی زده شدم میرم دنبال عشق خودم فیزیک و دو سه تا حرف دیگه.این رو که گفتم سعید در حالیکه داشت دیانسفال میخوند (در لایه سابژامبونال) برگشت گفت که میدونی به این حرفت چی میگن؟ منم گفتم سعید چرت و پرت نگو که حوصله ندارم.سعید گفت که به این میگن خناس و گفت که یه چیزی مثل فکر بد (البته من دقت نکردم) و بعد ایه های 4 و 5 و 6 سوره ناس رو خوند اما من بهش گفتم بورو بابا تو هم حال داری؟ اینو گفتم و تلویزیون رو روشن کردم اما روشن نشد سوخته بود. باز هم لعنت فرستادیم به این پزشکی و گفتم خدایا چرا اومدیم پزشکی رفتم اتاق. یه ۱۰ دقیقه ای به اذان مونده بود . بیکار بودم.دستم رو بردم بالا تا چیزی وردارم و بخونم تا اذان بگن. بازم بد شانسی جزوه فیزیو بود. شروع کردم به خوندن جزوه گردش خون" قلب ماهی دو تا یخچال راهبندون تو میدون ازادی مدارهای سری شدت جریان ابپاشی و.... باورتون نمیشه تو ۱۰ دقیقه ۶ صفحه خوندم(من که تصمیم داشتم اصلا درس نخونم).اذان رو گفتم دست کردم تو طاقچه تا جانمازی رو بردارم بازم بد شانسی نبود!!!!!!!! من که یه ساعت پیش اینجا گذاشتم پس کو؟ دنبالش گشتم اخرین جا که مونده بود کمد بود گفتم عمرا تو کمد باشه اما باز نگاه کردم !! باورتون نمیشه هم جانمازی بود هم player داشتم شاخ در می اوردم نیم یاعت پیش کلی کفر گفتم سعید رو ناراحت کردم اما خدا منو بخشید و علاوه بر اون یه چیز دیگه هم روش داد. نماز خوندم و یه پیامکی! به سعید فرستادم که بیا شام بگیریم و بخوریم و یه قضیه رو میخوام بهت بگم. سعید هم که عادت داره سورپرایز کنه جواب داد." من الان تو اتوبوسم تو راه ایلام" |
|
+ نوشته شده در
ساعت 21:45 توسط مصطفي |
|
|
یك سوسك غمگین به خدا گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن …
خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ، رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست . آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست . |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:48 توسط مصطفي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت
کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند، تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو، خندان و ســـــــاده دل! |
| پیوندها |
|
امید ردپا ايه ها ي دوست داشتني محمد مجتبی پرتغالي دود ناگفته های گفتنی خلوت نشین هرميون |
|
RSS
|