تبليغاتX
hosneentekhab.blogfa.com
درد و دل
بهترین اوقات یک شخص زمانیکه بین آدمایی باشه که انگیزه هاشون با قدرت هر چه تمامتر به سمت یک نوع هدف بزرگ همجهت باشه.
+ نوشته شده در  ساعت 11:37  توسط مصطفي | 
 

مادر

جدیدا یه اهنگ از کریم قربان نفس شنیدم و از اون موقع تاحالا فکرمو شدیدا مشغول کرده ترجمه اهنگ اینجوریه:(امیدوارم خوب ترجمه کرده باشم)
همه ی روستا منتظرن همه چشم به راه پدرش میگه حتما میاد زن عموش میگه فکر نکنم داداشش امیدواری میده حتما میاد حتما میاد.هوا سرده خورشید تازه طلوع کرده صدها نفر منتظرن واز کفن سفید اب میچکه.همه اومدن دوست اشنا فامیل غریبه اما کسی که منتظرشن هنوز نیومده. مادر هم تو تابوت راحت خوابیده و میگه که پسرم میاد.همه منتظر پسر این زنن .
اون هنوز نیومده. شاید توراه باشه حتما با ماشینش به سرعت باد داره میاد شاید.....
خدارو شکر مرد بزرگی شده رئیس شده داره اقایی میکنه.حتما میشینه و به خمار چایی مینویسه نه نه نه اون نمینویسه بلکه فقط تایید میکنه و همه تشویقش میکنن.
۱۰سال پیش باعث پیری زنی شد که الان تو تابوت خوابیده.مادره شب وروز کار میکرد.تو گل ولای زیر بارون خوشه چینی میکرد و هرچی گیرش می اومد میفرستاد واسه بچش تادرس بخونه و افتخار میکرد پسرش تو دانشگاهه .همین که ۴۰ سالش شد همه ی موهاش سفید شد.پسره درسشو تموم کردو مادره قوت و ناشو .پسره با پولایی که مامانش میفرستاده واسه دوستش طلا میگرفته.واسه هر انگشت یه انگشتر و واسه گوشاش گوشواره.تو شهر خونه گرفت و با دختره ازدواج کرد. از مادرش خجالت نکشید و مادر ازش خجالت کشید.تا اینکه مادره با هزار امید رفت شهر خونه پسرش.عروسش گفت وردار این پیرزن سیاهبختو پسره هم گفت :(بوی بدی داری باید اینجا تمیز باشی مامان مهمان( bo iyane arastho bolmoli mehman eje)) . مادره هم گفت هرچه قدرم که کثیف و بدبو باشم تو تو این بغل کثیف بزرگ شدی واسه خودت اقا شدی.و تا صبح زیر پتو گریه میکرد و منتظر صبح بود تا برگرده خونش.
روزها  ماه ها سالها گذشت تا اینکه مادره امانتی خودشو پس دادو رفت سرای باقی.
پسره نامه رو قایم کردو بجز زنش به کسه دیگه ای نشون ندادو بعدشم گفت سومش بریم کافیه.
همه ی روستا منتظرن همه چشم به راه پدرش میگه حتما میاد زن عموش میگه فکر نکنم داداشش امیدواری میده حتما میاد حتما میاد.مادره میگه پسرم حتما میاد حتما.
تا اینکه یکی داد زد و گفت اومد اومد.باباش یه جون تازه گرفت و گفت گفته بودم میاد.تا اینکه ماشین ایستادو جای کسی که منتظرش بودن راننده پیاده شد و از طرف پسره گفت امروز نمیتونم بیام کار مهمی برام پیش اومده.یه لحظه از چشم های پدر اشک خروشیدپیرمردی که تو هفتاد سال عمرش گریه نکرده بود.اشک هاشو پاک کردو یه خنده ای زد که امکان نداره تااخر عمرم فراموش کنم چون همچین خنده غمناکی رو ندیدم.
تابوت سفید و نورانی مادرو بلند کردن و شروع کردن به گذاشتن تو قبر و اوردنش پایین تو اخرین لحظات هم مادر نخواست به خونه ابدیش بره و در اخرین لحظه هم منتظر پسرش بود و گفت: میاد عزیزم میاد میاد پسرم.

+ نوشته شده در  ساعت 17:35  توسط مصطفي | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
گالان اوجای یموتی را انگونه که روایت

کرده اند ، توصیف میکنم: او مردی بود

خوش صورت، نیرومند ، چابــــــک، تند،

تیز،عصبی،ناارام،جوششـی،خوشـرو،

خندان و ســـــــاده دل!

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
امید
ردپا
ايه ها ي دوست داشتني
محمد
مجتبی
پرتغالي
دود
ناگفته های گفتنی
خلوت نشین
هرميون
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان